امتداد پیشرفتروایت پیشرفتویژه

فلسفه و سیاست در تاریخ اسلام در نظرگاه داوری

 

دکتر داوری اردکانی یکی از مسائل مهم برای درک وضع فلسفه در عالم اسلامی و فهم شکلگیری طرح جمع میان فلسفه و دین در فلسفه اسلامی را به نوعی حکمی میداند که در این فلسفه دربارۀ شریعت در دیانت و حکمت عملی در فلسفه و نسبت آن دو با سامانبخشی به امور زندگی روزمره و معامالت و مناسبات مردمان یا یک در کلمه تمدن است.

مسأله ای که از ابتدای تاریخ اسلام همواره محل بحث و اختلاف بود امامت و خلافت بود. در تفسیر و تعیین این که چه کسی باید احکام دین را اجرا کند مذاهب و فرق گوناگون پدید آمدند. اسلام در اساس خویش نیازمند معرفتی مستقل از دین نبوده و تا پیش از پیدایش فلسفه اسلامی فقه عهده‌دار تنظیم مناسبات مدنی بوده است. بر طبق گزارش ابن قتیبه دینوری در کتاب السیاسه و االمامه و شاید هم ابن‌خلدون به متابعت از او این شیوه تا زمان مأمون ادامه داشت و حکام خود را نگهبان اجرای قواعد و احکام دین میدانستند. اما گویی از آن زمان به بعد اساس شریعت رو به ضعف نهاد. تدبیر مأمون در انتساب امام رضا(ع) به ولیعهدی برای تقویت دوبارۀ بنیاد شریعت – و به عبارت دیگر حکومت- مؤثر واقع نشد زیرا هم خاندان عباسی را ناراضی تر کرد، هم شیعیان آن را نپذیرفتند و هم اسماعیلیه که به صراحت بر آن بودند که اساس شریعت ویران شده و این امام است که به مثابۀ معلم و هادی قوم و عالم به باطن دین باید این بنیان را احیا کند، از قبول آن سر باز زدند. این شرایط زمینه چرخش مأمون از خالفت به سلطنت پس از شهادت امام رضا( ع) و جستجوی بنیادی دیگر برای سیاست خویش بود و در این راه رو به جانب آراء معتزله و فلسفه یونانی و سیاست ایرانی -که از نظر او سیاست عقلی بود- و برای اولین بار در تاریخ خالفت آراء معتزله را در اصول دیانت به عنوان آراء رسمی اعالم کرد و مخالفان را به پذیرش آن واداشت.

 

قول به این که سیاست ایرانیان پیش از اسلام عقلی بوده و به شرع تعلقی نداشته است؛ اگر از روی مسامحه نباشد، شاید وجهش این باشد که این سیاست جدا و مستقل از مبانی دینی آن مورد نظر قرار گرفته است و به هرحال اطلاق عقلی در مقابل نقلی بر آن مانعی ندارد. به عبارت دیگر قدرت شریعت رو به افول و ظاهر از باطن جدا افتاده بود که از نشانه های آن یکی افزایش نفوذ علویان- با عقایدشان راجع به امامت که مغایر با وضع خالفت بود- در بسیاری از نقاط بود و دیگری شورشهای متعدد اسماعیلیه که هرچند گرایشات شیعی داشتند اما به دلیل تمایل به نحوی عرفان و گنوسیس از شیعه امامیه جدا میشدند. هرچند مأمون به رونق حوزۀ فلسفی بغداد همت گماشت اما با بی‌اعتنایی اهل سنت و جماعت به فلسفه این حوزه خیلی زود به مراکزی منتقل شد که قلمرو نفوذ شیعه بود و بیشتر این مراکز در ایران قرار داشت و ایران خاستگاه فلسفهای شد که در عهد اسلامی قوام پیدا کرده بود و بیشتر ایرانیان و شیعیان آن را بسط و تفصیل دادند و به کمال منتظر رساندند و این گونه فلسفه به خدمت مخالفان خلافت در آمد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن